الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! مثل اينکه صداي يه فرشتس ، بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم . کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟ من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟ فرشته ساکت بود ، بعد از مکثي نه چندان طولاني : نه خدا خيلي دوستت داره مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو . . . خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ، محبوب ترين مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه... کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند . دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي ... کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...... نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ بنويس اولين يتيم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اينك محل سكونت؟ زمين خاك آن چيست بر گرده نهادي؟ امانت است قدت؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك اعضاء خانواده؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت اميدم شاكي تو ؟ خدا نام وكيل ؟ آن هم خدا جرمت؟ يك سيب از درخت وسوسه تنها همين ؟ همين!!!! حكمت؟ تبعيد در زمين همدست در گناه؟ حواي آشنا ترسيده اي؟ كمي ز چه؟ كه شوم اسير خاك آيا كسي به ملاقاتت آمده؟ بلي كه؟ گاهي فقط خدا داري گلايه اي؟ ديگر گلايه نه؟، ولي ... ولي چه ؟ حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟ دلتنگ گشته اي ؟ زياد براي كه؟ تنها خدا آورده اي سند؟ بلي چه ؟ دو قطره اشك داري تو ضامني؟ بلي چه كسي ؟ تنها كسم خدا در آ خرين دفاع؟ مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا..... الهم عجل لولیک الفرج..... سلام به تمامی دوستانی که از وبلاگ ملیکه دیدن می کنند قسمت نظرات این قسمتو بابت دوستانی باز کردم که تمایل به تبادل لینک دارند و یا دوستانی که برای ارتقاء این وبلاگ بیشنهاد مفیدی دارند و یا دوستانی که آپ می کنند ...من اینجا در خدمتتون هستم چند نکته:قابل توجه دوستان که در اینجا نظر اتشونو بیان میکنند یاد گرفتم که 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود..... 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم..... نفرین:الهي هر كي ميخونه نظر نميده دونه دونه موهاش بريزه.اصلا همه دندوناشو كرم بزنه.نه اصلا انقدر زشت بشه كه ملت هر هر و كر كر بهش بخندن.(دعام زود گيرا ميشه ها) ممونم از دوستان...ملیکه رو دعا کنید...یا علی
بهاي دانستن من خدايا امروز مي خواهم با تو حرف از چيزي بگويم كه تا حال با تو نگفتم كه مثل سنگي بزرگ بر شانه هايم سنگيني مي كند . نمي دانم من در جهل خود گمراهم يا مردمان در جهل خويشتن! هر چه بيشتر سعي ميكنم خوب باشم بيشتر بد مي بينم، هر چه بيشتر سعي مي كنم انسان باشم نا مردمي بيشتر مي بينم، هر دستي را كه با صداقت جلو بردم با نيرنگ پاسخ دادند، هرچه بر خشم خود فايق آمدم بيشتر بر من چيره شدند، هرچه دلي نشكستم و دلي به دست آوردم دلم را بيشتر شكستند، هر چه صبوري كردم آماج نيرنگ ها بر سرم بيشتر باريد، هر چه سعي مي كنم دنيا را زيبا ببينم دنيا با مردمانش در نظرم منفورتر جلوه ميكند. كاش مي شد به سرزميني رفت كه احدي از بندگانت در آنجا نباشد تا باخود باشم و با تو. دريغا كه زندگي بي مردمان با همه ي نا مردمي ها يشان امكان ندارد. خدايا انسان بودن چه قدر سخت و دردناك است. آنجا كه بايد دستي بگيري اما نتواني. آنجا كه هر چه فرياد بر مي آوري احدي نمي شنود و يا نمي خواهد بشنود. آنجا كه مي داني تمامي حقايق تلخ را. خدايا بهاي دانستن چه قدر سنگين است. حقايق چنان جلوه مي كنند كه ديگر فرصتي براي ديدن آراستگي ها باقي نمي ماند. والبته با ديدن اين حقايق ديگر زيبايي، معناي خود را از دست مي دهد. آه، چه قدر دلخسته ام . كاش مي شد همانند مجنونان به همه چيز خنديد و همه چيز را نديد گرفت. خوشا به حالشان كه زندگي را همان طور كه دوست دارند مي بينند نه آن طور كه مجبورشان كنند. نمي دانم من اشتباه مي بينم يا تمام اين ها واقعيت دارد. چنان فكرم مشوش است كه ديگر خوب را از بد نمي توام مجزا كنم. گاهي اوقات با خود مي گويم شايد من اشتباه مي كنم و عينك بد بيني بر چشم گذاشته ام. دنيا زيبا است و مردمانش زيبا تر از آن . به راستي چنين است. اما چرا من اين گونه فكر مي كنم؟ الم یعلم به ان الله یری.......... وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن برای تو اشک می ریزنو وقتی غرش اسمونو می شنوی خیال می کنی آسمون خدا هم داره برای تو هق هق می کنه.خوش به حال آسمون که هر وقت دلش گرفت می تونه اشکهاشو بریزه و مجبور نشه اونارو پنهون کنه.دلم گرفته.مثل دیروز و دیروزها.خیلی سخته آدم بخواد برا خشنودی دل دیگران لبخندی تلخ رو لبهاش داشته باشه.سخته بخواد به گذشته و خاطرات تلخش فکر نکنه.سخت تر اینه که بخواد خودشو با فکر اینده خوش کنه.چرا ما ادمها نمی تونیم تو حال زندگی کنیم.گذشته مثل یک سایه و آینده مثل یک دلهره زندگیمونو پوشونده.کاش میشد طعم هر لحظه این زندگیرو چشید.هر لحظه بی آنکه چشمت به ساعت باشه و اضطراب اینکه عقربه ها دارن بهت دهن کجی می کنن.کاش زمان اونی بود که ما می ساختیم.تا حالا شده طعم انتظار رو بچشید.یادم میاد وقتی کوچولو بودم و منتظر عید می شدم برای خودم تقویم درست می کردم و هر روز خط می زدم تا روزها زودتر بگذرند. کاش این کار رو نمی کردم.کاش اون روزهارو هم به خاطر اون لحظه ها زندگی می کردم. انتظار . . . انتظار . . . انتظار اینکه آیا روزی می رسه تو هم به گذشته فکر نکنی وبه آرامش برسی....... سخت تر از این کار کاری هم هست؟ به خودم می گم ملیکه دلت گرفته ....می دونم توکل کن توکه خوب بلدی حرفشو بزنی....چرا ایمان خودت کم شده !!!!!! توکه همیشه می گی شییعه یعنی عشق بازی با خدا..... احساس ضعف نکن ملیکه.............. نيستيم عاشق خدا بشيم...... توسل کن توکه خودت همیشه می گی ما زیر چادر خانوم حضرت زهرا ع در امانیم....آقامون مهدی همیشه سایه سر ماست.... تو که همیشه می گی صبر واژه زیبایی برای متانت ی دختر ایرونی و با ایمان هست که نشون بده مثل عمه اش خانوم حضرت زینب کوه صبرو استقامته..... آره این صدای وجدان ملیکه بود.....توکل ...توسل...صبر......و در آخر یا علی آغاز زندگی جدیدمه..... زندگی عاری از هر گونه نفرت وکینه و انتقام...... الا به ذکر الله تطمئن القلوب.......... دعام کنید که سخت محتاج دعای دوستان عزیزم هستم..... دعای قنوت من همیشه این بوده:ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک الرحمه انک انت الوهاب........ یا علی.............. گفتگو با خدا خواب دیدم با خداوند در ساحل رودخانه ای قدم می زنم. نا گهان فراز ها و نشیب های صعودم در زندگی، همچون برق و باد از جلوی دیدگانم عبور کرد. نیک نگریستم؛ در فرودهای زندگیم، هر کجا که آسودگی و شادمانی و لذت بود، دو رد پا بر ماسه ها مشاهده میشد. اما در فراز های زندگیم، هر کجا که سختی و درد و رنج بود، تنها یک رد پا می دیدم. گفتم: " ای خدا! قرار بود که تو همواره با من باشی، اما در هنگام مصیبت و بلا، آنگاه که سخت به تو محتاجم، چرا تو با من نیستی؟ رد پایت را نمی بینم؟ " خداوند لبخندی زد و گفت: " آن زمان که تنها یک رد پا می بینی؛ زمانی است که من تو را در آغوش خویش حمل می کنم. " خندیدم و گفتم : " و شاید من تو را در دل خویش! " اگر اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای سفره سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید رنگ کمرنگی داشت اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟ کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خورده عشق توست تورا دعا می کردم.....اما حیف که کینه جایگزین عشقت شده..... سلام به تمامی دوستانی که از وبلاگ ملیکه دیدن می کنند قسمت نظرات این قسمتو بابت دوستانی باز کردم که تمایل به تبادل لینک دارند و یا دوستانی که برای ارتقاء این وبلاگ بیشنهاد مفیدی دارند و یا دوستانی که آپ می کنند ...من اینجا در خدمتتون هستم چند نکته:قابل توجه دوستان که در اینجا نظر اتشونو بیان میکنند یاد گرفتم که 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود..... 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم..... نفرین:الهي هر كي ميخونه نظر نميده دونه دونه موهاش بريزه.اصلا همه دندوناشو كرم بزنه.نه اصلا انقدر زشت بشه كه ملت هر هر و كر كر بهش بخندن.(دعام زود گيرا ميشه ها) ممونم از دوستان...ملیکه رو دعا کنید...یا علی زخمهای دلم را بشمار دوستت می داشتم مهربانم سلام دیروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...تولدت بود....میلاد امام رضا البته میلاد قمریت بود...یادم بود...نگی بی معرفتم اتفاقا کنار ضریح خواهرش کلی یادت کردم.... هم از نسیم سراغت را گرفتم ، هم از گل سرخی که کنار چشمه عشق روییده بود . حتی از پرنده هایی که در شعرهایم بال می زدند نشانی ات را پرسیدم ... اما پیدایت نکردم این را ولی خوب می دانم ،که اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدایت کنم ، فورا جوابم را خواهی داد. راستی که عجب صفایی دارد این بی قراریها و این دلتنگی ها !... مانده ام که این فاصله ها اگر نبود ، آیا باز هم اینقدر مشتاق شنیدن صدایت از درخت و صندلی و ستاره بودم؟ همیشه فاصله ها باعث میشوند تا بیشتر قدر همدیگر را بدانیم،و بیشتر به دنبال هم بگردیم ...... مثل همین امروز که همه جا را به دنبالت گشتم ... حتی همه خوابهایم را یکی یکی جستجو کردم ...! همه جا رد پایت بود ... حتی موج صدایت به نرمی از تپه های خیالم بالا میرفت . اما خودت نبودی ... عزیزترینم ... حالا با همین واژه های لال در کنار نام قشنگت نشسته ام . مرهمی نمی خواهم ...چون تو هیچوت مرهم خوبی برام نبودی و نیستی..... تنها اگر حوصله داری زخمهای دلم را بشمار!... هزار و یک ... هزار و دو ... هزار و سه ... به یاد کسی که روزی همه کسم بود..... فرق من و تو گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو. از شیرینی عشق که لذتی نبردم........... قلبمو سرکه بندازم تا شاید سالها بعد از ترشی خاطره هاش لذت ببرم..... باید نگاهی به سیم کشی قلبم بیندازم! تازگی ها زیاد با مغزم اتصالی می کنه................... شیطان جنس کهنه می فروشد شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسههای قدیمی و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت. حراج جالبی بود: سنگهایی برای لغزش در تقوا، آینههایی که آدم را مهم جلوه میداد، عینکهایی که دیگران را بیاهمیت نشان میداد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب میکرد: خنجرهایی با تیغههای خمیده که آدم میتوانست آنها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوتهایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد. شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید." یکی از مشتریها در گوشهای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آنها توجه نمیکرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد. شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگیشان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کردهام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم میفهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکی شان "شک" است و آن یکی "عقده حقارت". تمام وسوسههای دیگر فقط حرف میزنند، این دو وسوسه عمل می کنند.... سلام به تمامی دوستانی که از وبلاگ ملیکه دیدن می کنند قسمت نظرات این قسمتو بابت دوستانی باز کردم که تمایل به تبادل لینک دارند و یا دوستانی که برای ارتقاء این وبلاگ بیشنهاد مفیدی دارند و یا دوستانی که آپ می کنند ...من اینجا در خدمتتون هستم چند نکته:قابل توجه دوستان که در اینجا نظر اتشونو بیان میکنند یاد گرفتم که 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود..... 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم ممونم از دوستان...ملیکه رو دعا کنید...یا علی براي تو که بهتريني آهای تو! آره با توام! چرا ناراحتي؟چرا اضطراب داري؟چرا استرس داري؟چرا اعتماد به نفست رو از دست دادي؟چرا احساس مي کني که هيچي نيستي و هيچ دليلي براي ادامه نداري؟تو خيلي بزرگي. اونقدر که حتي فکرش و نمي توني بکني. اين متن و تا آخر دقيق بخوان تا بهت ثابت کنم. همين دلشوره ها و ناراحتي هايي که بعضي اوقات به خاطر کارهايي که کردي يا حرفهايي که زدي،داري.آره همين ناراحتي ها که باعث شده از خودت بدت بياد يه نشونست. همين دلواپسي از حرفايي که نبايد ميزدي يا کارهايي که نبايد مي کردي يه نشونست. همه اين ها نشونه اينه که تو هنوز خوبي.قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه.اگه اين طور نبود بي خيال مي شدي. مثل بقيه. اصلا کارهاي بدت رو نمي ديدي که بخواي به خاطرش ناراحت بشي. اگه غمگيني نشونه اينه که قلب صافت تحمل سياهي رو نداره. پس چرا از خودت ناراحتي؟ همين که متوجه کارايي شدي که نبايدميکردي همين که ناراحت شدي، همين که پشيمون شدي، بايد خوشحال باشي و خدا رو شکر کني که دلت هنوز سفيده که مي توني لکه هاي سياه رو روش ببيني.مثل يه راننده که پيچ و خم هاي جاده باعث ميشه که خوابش نبره، پيچ و خم هاي زندگي هم باعث مي شه تو خوابت نبره. اسير تکرار و روز مرگي نباشي باعث ميشه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد، پيچ و خم ها بيدار نگهت داره. پس خدا رو شکر کن که توي يه جاده بي پيچ و خم رهات نکرده. اون مي خواسته که صداش کني فراموشش نکني. صدات رو دوست داره پس صداش کن..... بگو:الهی و ربی من لی غیرک اسئله کشف ضری و النظرفی امری....... هر موقع سیمت به خدا وصل شدو خواستی باهاش دردودل کنی آخر حرفات یاد ملیکه هم باش که محتاج دعای دوستانه.....یا علی کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهدآمد. بر شوره زار دلهاباران نخواهد آمد. شاید به شعر تلخم خنده زنی تو! اما جایی که سفره خالیست ایمان نخواهد آمد. رفتی کلاس اول این جمله راعوض کن: آن مرد تانیایید باران نخواهد آمد! اللهم عجل لولیک الفرج التماس دعا
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،
چرا؟اين مخالف تقديره چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم ![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

کسي که خدا و اهل بيتشو داره که ضعيف نيست
آدماي ضعيف، آدماي ترسو و ... همه بخاطر اينه که توکل ندار ن و زود از ميدون به در ميشن
ما تلاشمونو ميکنيم براي رضاي خدا...اگه کوتاهي کنيم و يا جرمي مرتکب ميشيم بخاطر اينه که بلد
و اما السکینته فی قلوبهم ایمانا فزادتهم ایمانا و علی الله فلیتوکل المتوکلون![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
فرقي نداره روزگار واسم , از دست آدماش خسته ي خستم
هرکي يه جور دست رو دلم ميذاره , هرکي يه جور ميره تنهام ميذاره
دلا سنگ شده , خوبيا کم شده , هرکي يه جور گريه ام رو در ميآره
پشت خنده هام غم فراوونه و تو چشام هميشه نم نم بارونه
گريه هام و کسي دوست نداره , واسه همينه که لبام هميشه خندونه
غم تو دلم ديگه نميخوام بمونه , دل ميخوام عاشقونه واسم بخونه
توي تاريکي آسمون قلبم , ستاره چشمک بزنه و بمونه
-
وقت احتياج به دستاشون , ميرن و منو تنهام ميذارن
ديگه بسه آسمون و گريون ديدن
بسمه هرچي نامردي ديدم
بسمه هرچي دلم و شکوندن
هيچي نگفتم فقط خنديدم
شب بود و غم بود و دل بود و نبودم
شعراي عاشقونه سرودم
دل نميدم به عشقي که دروغه , مجنون زمونه قلبش شلوغه
وا خدا قلبا همه تنها ميمونه , کسي ديگه قدر کسي و نميدونه
وا خدا دلم تنگه از زمونه , اما هنوز ميخونم عاشقونه
وا خدا سنگ صبور من توئي , به عشق توئه که هنوزم ميخندم
به آسمون آبي و فرشته هاي تو آسمونت دل ميبندم ![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
دلم هواتو کرده
آقاي جمعه هاي غريبي ظهور كن
دهليزهاي شب زده را غرق نور كن
يك گوشه از جمال تو يعني تمام عشق
يك شب فقط بيا و از اينجا عبور كن


![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |














